گنج

شمارهٔ ۱۱۵۶

از شب وصلت دل ما شاد کنیک دمک آشفته دلان یاد کن
داد دلم چون ندهی دلبراکیست که گفت این همه بیداد کن
بنده ز جانت شده‌ام رایگانبهر خدا از غمم آزاد کن
بلبل جان وقت گل آمد خموشاز چه شدی، ناله و فریاد کن
روز زمستان بشد و از بهارگشت جهان خرّم و دل شاد کن
گر ندهد کام دلت روزگاررو به در شاه جهان داد کن