گنج

شمارهٔ ۱۱۵۵

ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کنوز بند روز هجر خود یک دم مرا آزاد کن
کاشانهٔ جان من غمگین خرابست از غمتبازآ به عدل وصل خود کلّ جهان آباد کن
دل بردی از دستم ولی افکندی‌اش در پای غمآخر که گفتت دلبرا با ما همه بیداد کن
یک دم فراموشم نه‌ای از دل که دل خود جای تستآنگه که بشکیبد دمی آخر ز لطفش یاد کن
گر خانهٔ عشق رخش معمور می‌خواهی دلادل بر جفای او بنه پابستش از بنیاد کن
تا کی کشی ای دل جفا از جور یار بی وفااز غایت بیداد او رو در جهان فریاد کن
از دست جورت خون دل از دیده می‌بارم مدامگر نیست رحمی بر منت بر اشک مردم‌زاد کن