گنج

شمارهٔ ۱۱۵۳

قافیه: اکن۹ بیت
بیا دردم به وصل خود دوا کنز لعلت کام جان ما روا کن
به وصلم وعدهٔ بسیار دادییکی زان وعده‌ها آخر وفا کن
خلاف بی وفایی کز تو دیدموفا داری کن و ترک جفا کن
مکن بیگانگی با ما ازین بیشمرا با خود زمانی آشنا کن
که گفتت ای نگار شوخ دلبرچو چشم بد مرا از خود جدا کن
مرا از وصل خود بنواز یک شبنظر ای دوست آخر بر خدا کن
به صلح آخر شبی از در درآیماگر مردی به ترک ماجرا کن
تو سرو ناز بستانی حقیقتشدم خاکت، گذر بر سوی ما کن
طبیب من تویی از روی احسانجهانی را ز وصل خود دوا کن