شمارهٔ ۱۱۴۹
نگارا رحمتی بر حال ما کنغم هجران ز جان ما جدا کن
زبانم نیست از ذکر تو خالیمرا کامی ز لعل خود روا کن
دلم پر درد هجرانست باریز وصل خویشتن ما را دوا کن
بیا تا یک زمانک خوش برانیمز لطف ای جان به ترک ماجرا کن
مکن بیگانگی زین بیش با مامرا یک لحظه با خود آشنا کن
منم چون خاک ره افتاده پیشتگذر چون سرو باری سوی ما کن
تو سلطان جهانی من گدایینظر یک دم بر احوال گدا کن