گنج

شمارهٔ ۱۱۴۸

بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کنوگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن
ز حد بردی جفا بر من نمی‌پرسی شبی حالمکه گفتت اینچنین جانا جفا چندین تو بر ما کن
تو تا کی بسته‌ای بر ما در شادی بگو جانابیا وز وصل جان پرور به روی ما دری وا کن
به رفتن ای دل و جانم چنین مشتاب از پیشمز روی مردمی آخر دمی با ما مدارا کن
نمی گویم به دلبندی به وصلم می‌رسان هر شبهمی گویم که گهگاهی نظر بر ما خدا را کن
قدش چون سرو بستانی بدید افکند سر در پیشخجل شد گفتمش سروا زمانی سر به بالا کن
به سرو ناز می‌گویم اگر دلدار من روزیخرامد در چمن خود را فدای قد رعنا کن
به گل گفتم اگر بینی رخ گلرنگ دلدارمچو بلبل هر نفس تحسین آن رخسار زیبا کن
سرافکنده‌ست نرگس در میان باغ و می‌گویمبرآور سر مشو محزون نظر در چشم شهلا کن
دلا تا کی تو سرگردان چنین گرد جهان گردیوطن در شَست زلفین بتی دلخواه پیدا کن