گنج

شمارهٔ ۱۱۴۷

بیا و دیده جانم به وصل بینا کنبه بوی زلف خودم دلبرا توانا کن
به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندامزبان بلبل جان را به طبع گویا کن
چو بسته‌ام دل خود را به زلف سرکش تودری ز وصل نگارا به روی او وا کن
ز هجر چشمه ز چشمم روان شده‌ست بیادرون دیده ما همچو سرو مأوا کن
ز درد عشق دلا گر پناه می‌طلبیپناه در شکن زلف یار پیدا کن
به چشم جان به رخ خوب او ببین و زکاتز لعل دلکش او بوسه‌ای تمنّا کن
ز روی لطف نگارا تو بندهٔ خود رادرون خاطر عاطر به گوشه‌ای جا کن
دلا ز آتش هجران بسان عود بسوزجهان به آب دو دیده بسان دریا کن