شمارهٔ ۱۱۴۱
دل به جان آمد از عنا دیدنوز عنای جهان بلا دیدن
قطرهای خون بلا چگونه بشدتا به کی باشد این جفا دیدن
ستم و ظلم بیش ازین نتوانبر من خسته دل روا دیدن
جور و خواری چنین روا نبودبر تن زار مبتلا دیدن
جان شیرین تویی و رفته ز تنجان ز تن چون توان جدا دیدن
بی رخ خوب تو به جان آمدمردم دیدهام ز نادیدن
ای دل از بخت خویش باید دیدیا از آن یار بی وفا دیدن
این جفاها که میکشی ز فلکمینباید تو را ز ما دیدن
بی نواییم لازمست تو رانیک در حال بی نوا دیدن
تو طبیب منی روا داریخستهٔ خویش بی دوا دیدن