گنج

شمارهٔ ۱۱۴۲

ای دیده نمی‌شاید بی دوست جهان دیدنبی روی دلارایش عالم نتوان دیدن
بازآی که بازآید در دیده مرا نوریچون روی ترا بینم در صورت جان دیدن
هم دیده شود روشن هم روح بیفزایددر سرو نظر کردن در آب روان دیدن
تا کی به کنار آید آن سرو گل انداممدر عشق بسی گنجد خود را به میان دیدن
هر کس که به دریا زد روزی قدمی داندکاو را نبود ممکن از سود و زیان دیدن
در باغ چه خوش باشد صبحی و نوای چنگاز گل چمنی رنگین با سرو چمان دیدن
گفتم مرو از پیشم چون عمر و دمی بنشینزان رو که نمی شاید مرگی به عیان دیدن
گفتم بود آن روزی کاو را بتوانم دیدگفتا به رخ خورشید از دور توان دیدن
چون برگذری روزی گر رستم دستانتبیند بتواند باز در دست عنان دیدن
ای دل به چه در بندی در عالم جانبازانطیران هوا می‌کن در بند جهان دیدن
در کوی وفاداری تن درده و دم درکشزنهار مگردان روی از تیر و سنان دیدن