گنج

شمارهٔ ۱۱۳۹

تا به کی جان و جهان در سر کارت کردنپس نظر بر من مسکین به حقارت کردن
تا به کی ریختن خون من خسته جگرغمزهٔ سِحر نمایت به اشارت کردن
بیخود از خاک لحد نعره زنان برخیزمگر رسی بر سر خاکم به زیارت کردن
جان و دل دادم و عشقت بخریدم صنماچون بدیدم به ازین نیست تجارت کردن
لشگر شوق تو چون ملک و جودم بگرفتازچه رو دست برآورد به غارت کردن
باز کن روی که جان در قدمت افشانمبر من ار عیب نگیری به جسارت کردن
سخن جان و جهان گفتم و جرمیست عظیماین زمان فارغم از فکر کفارت کردن