گنج

شمارهٔ ۱۱۳۸

مهر روی آن بت سیمین بدنوآن نگار دلبر شیرین سخن
زلف او چون عنبر و بویش چو گلنرگسش چشمست و عارض یاسمن
غنچه گر بیند دو لعل جان فزاشپیش من دیگر که نگشاید دهن
گر ببیند قامت و بالای اودر چمن از قد بیفتد نارون
گر نقاب از چهره بگشاید نگارگل فرو ریزد ز شرمش در چمن
گر کند بر خاک مشتاقان گذرمرده بر بویش بدراند کفن
بر جهان چندین مکن خواری و جورای بت بدخوی من بشنو ز من