شمارهٔ ۱۱۳۴
مکن تو روی چو خورشید خود ز ما پنهانکه نیست بر دل سرگشته ام جفا پنهان
به جان رسید دل از درد دوریت یارامکن به درد دل خستهام دوا پنهان
بیا به غور دل خستهام برس روزیکه درد عشق نمیدارم از شما پنهان
مگر که درد دلم پیش تو صبا گویدچو نیست راز دل خلق از صبا پنهان
اگر گنه ز من و گر خطا بود از توبیا که مینتوان داشت ماجرا پنهان
مکن تو تکیه به سالوس و زرق تا دانیکه نیست در دو جهان هیچ از خدا پنهان
به غور حال تو بیگانه واقفست و کنونهمی کنی غم دل را به آشنا پنهان