گنج

شمارهٔ ۱۱۳۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۷ بیت
شبی چو زلف سیاهت دراز و بی پایانسواد مهر رخ خوب تو در آن پنهان
دمید صبح سعادت ز مطلع امّیدبیاض روی چو خورشید یار داد نشان
به پیش مهر رخش همچو ذرّه‌ای بودمربودم و به فلک برد مهر او ز جهان
بیا وگرنه دل من ز غم به جان آیدکه صبر از رخت ای دوست بیش ازین نتوان
به وصل خود بنوازم شبی که می‌دانیبه جان رسید مرا دل ز شدّت هجران
به هر طریق که کردم نصیحت دل خویشچه چاره چون که دل من نمی‌بَرد فرمان
تویی طبیب دل من به غور دردش رسکه نیستش بجز از روز وصل تو درمان