شمارهٔ ۱۱۳۳
ای رخ مهوشت به کام جهانزلف شبرنگ تو چو شام جهان
شَست زلف تو ای دل و دینمشده از روی عقل دام جهان
شکر ایزد که شد به کام دلمخاطر روشن تو جام جهان
در سر بارهٔ مرادم شدای بسا سالها لگام جهان
چه توان کرد چون که چرخ فلکبستد از دست ما زمام جهان
ای بسا آهوان وحشی راکرده این روزگار رام جهان
از غم روزگار سفله نوازاز جهان نیست غیر نام جهان
میدهم جان مگر که چرخ فلکدوسه روزی شود به کام جهان
تا جهان گشت پادشاه سخنشد جهانی ز جان غلام جهان
که برد نزد آن جهانبانمچو صبا هر نفس پیام جهان