شمارهٔ ۱۱۳
سعادت یار و دولت همنشین استکسی را کان رخ مهوش قرین است
بتا دوری نمیخواهم ز رویتصلاح کار من گویی در این است
نداری مهربانی با من ای دوستبه جان تو که میدانم چنین است
هزاران داغ و درد از روز هجرانبه جانم زان مه زهره جبین است
به محراب دو ابرویت کنم رویبه تخصیصم دعا در راه دین است
نگارینا جفا کردی و رفتیوفا و دوستی با ما همین است
اگر تو بی وفایی پیشه کردیمرا مذهب نگارینا نه این است
گرم جان بخشی و گر دل ستانیجهان باری به جان و دل رهین است
عزیزان چون مرا بینند گویندمکن ترکش که یاری نازنین است
ترحم نیستت در دل نگارامگر آن دل که داری آهنین است