شمارهٔ ۱۱۲۷
ز باد بهاری جهان شد جوانز بلبل شنو قصّه دیگر مخوان
بهارست و گل در عقب میرسدبرو توبه بشکن بیا ای جوان
دل و هوش سوی من آور دمیکه تا گویمت صورتی در نهان
یکی بشنو این پند و اندرز مندل از غصّه و غم دمی وارهان
بتی مهوش خوبرو را بیاببه دست آر قدّی چو سرو چمان
که چشمش چو نرگس بود نیمه مستلبش همچو لعل و دو ابرو کمان
دو زلفش چو عنبر دو گیسو کمندنگاری سبک روح شیرین زبان
چو این دولتت شد مهیا دگرچه خواهی تو به زین ز دور زمان
میان چمن سایه بید و گللب سبزه و جوی و آب روان
اگر نغمهٔ عود دستت دهدکه در گوش گیری چه بهتر ازآن
ز مجموعهها و ز دیوان خاصبه دستت گر افتد ز شعر جهان
به سازی که خواهی زمانی بسازبه آواز خوش یک دو بیتی بخوان
دف و نی دماغ تو را تر کندز بلبل تو بشنو به بستان فغان
همی ناله از جان کنم چون هزاربه عشق گلم در جهان شادمان
اگر من نه عاشق به گل بودمیکجا جای بودیم در گلستان
اگر راست پرسی چو بالای توندیدم یکی سرو در بوستان
صبا بوی زلف تو آورد بازگلستان معطّر شد از بوی آن
بنفشه ز زلفت شکسته دلستمیان ریاحین به دستهست از آن
چو نرگس ز چشم تو سرمست شداز آنست آخر چنین ناتوان
اگر چند سوسن زبان آورستبه مدح رخ تو ندارد زبان
بسی منتّش هست بر من صباکزو زندگی یافت دیگر جهان