گنج

شمارهٔ ۱۱۲۴

چشم و ابرویی که او دارد که دارد در جهانکس میندازد بدین شیوه چنین تیر از کمان
نرگس از شرم دو چشمش سر فکنده در چمنگل چو رنگ روی او کی بشکفد در بوستان
سرو اگر بالای او بیند به رعنایی دگراو ز رشک قامتت چون بگذرد در گلستان
غمزهٔ او را چو دیدم روز اوّل گفتمشتا چه آمد بر سرم زین فتنهٔ آخر زمان
گرچه باشد بیوفایی عادت خوبان ولیتا بدین غایت نبودم بر جفای او گمان
گفته بودم ترک بدخویی مگر گوید نگارچون بدیدم در مزاجش او همانست و همان
کی کند در خاطرش یک لحظه در عمری دگرآن دل انگاری کزو خالی نباشد یک زمان
صبر فرمودی مرا در عاشقی و طعم صبرتلخ باشد از لب چو شکّرت وین کی توان
رحمتی کن بر جهان از روز وصلت دلبرااز در لطفت درآ َوز دست هجرم وارهان