گنج

شمارهٔ ۱۱۱۹

بار هجرت بر دلم باریست باری بس گراندرد عشقت هست بر جان جهانی بیکران
صبر فرمایی مرا در عاشقی ای دیده‌امصبر از روی دلارای تو ای جان چون توان
چون به باد عشق بَردادی ز خاکم ذرّه‌هاروی همچون آفتاب از ما چرا داری نهان
بندهٔ بیچاره بر روی وصالت بر درمهمچو سگ باری به سرباری مرا از در مران
یا به وصلم یک زمان بنواز ای دلبر ز لطفیا بکش جانا به تیغ هجر و ما را وارهان
چون نمی‌ماند به عالم هیچ صورت برقرارتا به کی دل سنگ داری ای دل از کار جهان