شمارهٔ ۱۱۱۸
بی کنارت در میان خونم ای نازک میانزین میان تا چند باشم از کنارت بر کران
آن سعادت کو که گیرم یک زمانت در کناروآن عنایت کو که با من یک دم آیی در میان
گر فتد بر چشم من چشم تو ای چشم و چراغچشمههای خون دل بینی ز چشم من روان
ای صبا با آن نگار شوخ سنگین دل بگواینچنین پرسند آخر دوستان از دوستان
گرچه یادت در دلم دانم که هرگز نگذردیک نفس بیرون نخواهد شد مرا یادت ز جان
آرزوی وصل داری رخ متاب از تیغ هجرگر جمال کعبه میخواهی متاب از ره عنان
چند رانی از برم ای دوست در دوران گلبلبل شوریده نتواند برید از بوستان
از وصال روح بخشت یک زمانم شاد کنتا کیام سرگشته داری در غم ای جان و جهان