گنج

شمارهٔ ۱۱۱۵

قافیه: ان۷ بیت
از درد منال ای دل چون نیست تو را درمانهر درد بود در دل درد تو بود بر جان
هستی تو طبیب دل با کس نتوانم گفتتو جانی و جان از دل چون درد کند پنهان
یا چاره دردم کن از وصل شبی جانایا دست به خونم کن وز درد مرا برهان
هرچند بود مشکل دردی که دوایش نیستاین درد من مسکین پیش تو بود آسان
سامان نبود ما را از مایه سوداییآن سر که در او سوداست خود چون بودش سامان
آمد ز صبا بویی از گلشن جان باریچون جنّت فردوس است امروز سرابستان
بسیار مخور غصّه چون عمر نمی‌ماندداد طرب و شادی ای دل ز جهان بِستان