گنج

شمارهٔ ۱۱۱۴

به جان آمد دل از هجر حبیبانندارد طاقت جور رقیبان
ز عشق تو مرا دردیست در دلنمی دانند درمانش طبیبان
نمی‌پرسی ز حال زارم آخرنمی‌گویی شبی مسکین غریبان
چه خوش باشد شبی تا روز در باغندای چنگ و بانگ عندلیبان
خصوصاً وقت گل در شادکامینشسته روی در روی حبیبان
نصیب من ز گل خارست باریچرا گشتم چنین از بی نصیبان
اگر مجنون شوم از غم عجب نیستکه عشقت می‌برد آب لبیبان
نمی‌دانی جهانی در فراقتگهی دامن درند و گه گریبان