گنج

شمارهٔ ۱۱۱۶

به خدایی که جز او نیست خداوند جهانکه مرا عشق تو شد در همه دم همدم جان
هر سحر بهر وصالت به دعا می‌گویمکه الهی تو مرا زود به مقصود رسان
همدمی نیست بجز غصّه مرا روز فراقچاره‌ای نیست بجز ناله و زاری و فغان
بار دیگر ز خدا دولت وصلت خواهممی‌دهم جان به امید ار دهدم عمر امان
چون روانم قد او بود روان شد ز برمجان پژمرده روان شد ز پی سرو روان
کی رسد کام از آن لب به دل خستهٔ منکه رسانید فراق تو مرا جان به لبان
به وصالت که دمی با من بیدل بنشینبیش ازینم به سر آتش هجران منشان
قوّت جان منی دور مباش از بر مننور چشمی مشو از دیدهٔ غمدیده نهان
گرچه یادم بشد از یاد تو ای یار عزیزیک دم از یاد تو غافل نبود جان جهان