شمارهٔ ۱۱۰۷
پیش چوگان جفایت صنما چون گویمقصّهٔ درد خود و جور تو را چون گویم
چون طبیب از من بیچاره ملولست مدامچارهٔ درد دل خسته چرا میجویم
خبرت نیست نگارا ز غم هجرانتکه به خون دل و دیده رخ جان میشویم
چون امید من دلخسته تویی در عالمبه علی رغم حسودان نظری کن سویم
بشنو از من که به جان آمدم از درد فراقمن آشفته که بر روی تو همچون مویم
تا چند گفتند که باز از سر پیمان رفتیمشنو ای دوست خدا را سخن بد گویم
تا جهان باشد و جان هست و نفس خواهد بودمن ره عشق تو را از دل و جان میپویم