گنج

شمارهٔ ۱۱۰۶

تا به چند از رخ زیبای تو مهجور شویمدر غم روی چو مهتاب تو مشهور شویم
به امیدی که دوایی بکند درد مراخوش طبیبیست بیا تا همه رنجور شویم
دل ما همچو سپندست بر آن آتش رویسر آنست که چون چشم بَدان دور شویم
ای دل خسته بیا تا به سر کوی هواتا ز جان حلقه به گوش بت منظور شویم
نچشیدیم یکی جرعه نوش از شب وصلتا کی از بادهٔ هجران تو مخمور شویم
اعتمادی چو بر احوال جهان نیست یقینبر فریبش نتوان رفت که مغرور شویم
من به شیرینی لعل لب او کی برسمدر هوای قد او گر همه زنبور شویم