گنج

شمارهٔ ۱۱۰۰

چه دردست این که درمانش ندانیمچه بحرست این که پایانش ندانیم
نهال سروی اندر چشم ما رُستکه قطعاً ره به بستانش ندانیم
طبیبانم دوایی تلخ گفتندکه ما درمان هجرانش ندانیم
مرا روی دل اندر کعبهٔ وصلولی حدّ بیابانش ندانیم
به عید روی چون خورشید و ماهشبجز جان هیچ قربانش ندانیم
به قول خود وفا ننمود باریبه غیر از نقض پیمانش ندانیم
جهان خوش شد در این موسم خدا رابلای هجر آسانش ندانیم