گنج

شمارهٔ ۱۰۹۹

قافیه: انیم۸ بیت
ما ندانیم که کِشتی غمت را رانیمنام تو ورد زبانست و ز جانت خوانیم
گرچه ملّاح جهانیم به دریای غمتچون وزد باد جفای تو به جان درمانیم
سر و سامان نبوَد مردم سودازده رادر غم عشق تو زان بی سر و بی سامانیم
وعده وصل همی داد مرا دلبر و بازصبر فرمود مرا از وی اگر بتوانیم
جان شیرین جهت صحبت جانان باشدتو مپندار که ما از تو به جان وامانیم
دردمندیم و لب لعل تو درمان منستعمرها رفت که ما در پی آن درمانیم
گر به بوسیدن پایت بدهی فرمانمتا بود جان به جهان بنده آن فرمانیم
گر کند دیدهٔ ما میل به رویی جز تودر جهان راست که ما ناکس تردامانیم