شمارهٔ ۱۰۹۷
چون صبا از زلف یارم هر سحر آرد نسیمجان و دل خواهم کنم ایثار پای او نه سیم
جان چه باشد دل که گوید در جهان نامش مبرزآنکه جانها بیش ارزد صحبت یار قدیم
آنچنان یاری که پیش جان نمیآید به هیچدلپذیری دلبری شیرین زبانی بس ندیم
بازم از سودای عشقت مست و شیدا کردهایزان دو چشم همچو نرگس زان دو زلف همچو جیم
زلف او جیمست و جمشیدش کمینه بنده ایستخاصه چون باشد دهان تنگ او مانند میم
من گدای کوی وصل دوست گشتم زان سببکی گدای کوی را محروم بگذارد کریم
آتشین دل دلبری دارم خدا را چون کنمای عزیزان همّتی کان دل مگر گردد رحیم
در شب وصلش رقیب آمد که بربندد رهمگفتمش لاحول از احوال شیطان رجیم