شمارهٔ ۱۰۹۶
گر نسیم کوی او دارد مسلمانان نسیمجان همی باید فدا کردن نسیمش را نه سیم
روزگارم بس مشوّش کردهای چون زلف خودبی تو در تن مینخواهم جان شیرین حق علیم
گر بود با دوست دوزخ هست فردوس برینورنه بی او کی توانم دید جنّات نعیم
وعدهای دادی که کامت میدهم یک شب بدهوعده خود را وفا کن عادتست این از کریم
گر خراج زلف و لعلت ملک هم باشد رواستبا دو زلف همچو جیم و با دهان همچو میم
هر زمان خویت عزیز من دگرگون میشودای دریغا گر تو را بودی مزاجی مستقیم
جز غمت در دل نیاید هر زمان در عشق توجز خیالت نیست ما را مونس و یار و ندیم
آهنین پولاد را آه دل من نرم کردواین دل چون سنگ او بر ما نمیگردد رحیم
سالها بگذشت تا یادم نیارد در جهانخود نمیگویی که هرگز بندهای دارم قدیم