گنج

شمارهٔ ۱۰۹۴

بگو تا چند خون دل به غم در ساغر اندازیمز هجر روی آن دلبر ز دیده گوهر اندازیم
به جان آمد دلم باری ز هجر یار غم خوردنبیا تا خانهٔ غم را به یک جرعه براندازیم
اگر قد سهی سروش درآید در سماع امشبنثار خاک پای او به جای زر سر اندازیم
ندارد قیمتی چندان زر و گوهر نثارش راروا باشد که در پای تو سر با افسر اندازیم
اگر شیرین لب یارم نمی‌افتد به دست ای دلبیا تا خسروآسا جان به تنگ شکّر اندازیم
دلا در آتش شوقیم و از یاد لب لعلشهمی‌خواهم که تا جان را به حوض کوثر اندازیم
به جای باده گلگون بگو تا کی ز جور توز راه دیده خون دل چنین در ساغر اندازیم
سراندازان کوی تو که سر بازند در پایتجهان گفتا چنین بهتر سری آنجا گر اندازیم
اگر دستم دهد ای دل بیا تا یک شبی تا روزحمایل‌وار دست وصل دلبر در بر اندازیم
تمنّای وصال یار اگر دارم نمی‌یارمازو کردن ولی آن را به لطف دلبر اندازیم
چنین زار و نزارم من رسید آنک مه روزهاگر عقلم فرود آید به سال دیگر اندازیم
که گوید درد من یارب که یارد این سخن گفتنشبی در حضرت سلطان مگر رمزی دراندازیم