گنج

شمارهٔ ۱۰۹۲

قافیه: ازیم۷ بیت
تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیمزآتش مهر رخ دوست چو زر بگدازیم
شمع جمعی تو و پروانه بیچاره منمبا میان آی که تا در قدمت سر بازیم
همچو سروم ز در ای دوست به شادی بخرامتا نثار قدمت ما سر و زر دربازیم
در جهانم هوس خاک سر کوی تو بوددر هوای شب وصلت صنما چون بازیم
در فراق رخت ای دوست چه پرسی حالمبا غم و غصّه و با خون جگر می‌سازیم
کس در این واقعه دست من مسکین نگرفتغیر اشکم که در این واقعه‌ها دمسازیم
گفته بودند که تو بنده نوازی دانیخود نگفتی که جهان را شبکی بنوازیم