شمارهٔ ۱۰۸۴
بسیار در فراق تو زنهارها زدیمفریاد عاشقانه به بازارها زدیم
همچون گل رُخت به نظر در نیامدمبسیارها تفرّج گلزارها زدیم
دستم به قدّ سرو روانت نمیرسدبسیار دست بر سر دیوارها زدیم
تدبیر راه وصل تو کردن نمیتوانعمری در این معامله آن جارها زدیم
شبهای تار در غم هجرانت ای صنمبر مردمک ز شوق تو مسمارها زدیم
چون چنگ در خروشم و چون نی ز ناله زاردر راه عشق روی تو اسرارها زدیم
بر روی ما دری نگشادی ز راه وصلسر همچو حلقه بر در تو بارها زدیم
در راه وصل اگرچه مغیلان به راه بودما آتشی ز آه در آن خارها زدیم
مسکین دلم ز بار غمت در جهان بسوختخونابها زدیده بدان بارها زدیم
گفتم که نار دل بنشانم به آب اشکننشست و از فراق تو زنهارها زدیم