شمارهٔ ۱۰۶۸
با درد عشقت درمان نخواهمبا سور زلفت سامان نخواهم
فردوس اعلی گر میدهندمباشد که من بی جانان نخواهم
با رنگ رویت گل خار باشدبا سرو قدّت بستان نخواهم
ای نور دیده بازآ کزین بیشاز روی خوبت حرمان نخواهم
روز فراقت شبها نداردشبهای وصلت پایان نخواهم
زین بیش جانا از درد هجرانمن چشم خود را گریان نخواهم
در عهد وصلت ای نور دیدهجز جان شیرین قربان نخواهم
بر آتش هجر ای جان شیرینمسکین دلم را بریان نخواهم