شمارهٔ ۱۰۶۷
من دولت وصالش از بی نیاز خواهمصبح رخ امیدم در وقت راز خواهم
محراب ابروانش پیوسته قبله ماستزان روی حاجت خود در هر نماز خواهم
از سرو قامت او کوتاه گشت دستمبا وصل او چو زلفش عمری دراز خواهم
بردی دلم ز دستم در پای غم فکندیخون دل رمیده چون از تو باز خواهم
در بوستان شادی ای دوست در دل مامن سرو قامتت را بس سرفراز خواهم
در بوتهٔ وصالش از مهر روی جانانقلب من شکسته اندر گداز خواهم
بازآ که آب چشمم روی جهان گرفتهبر جویبار دیده آن سرو ناز خواهم