گنج

شمارهٔ ۱۰۶۶

نام تو قوّت دل و دینمنظری کن به من که مسکینم
غم ایام بر دلم باریستبس گران وز زمانه غمگینم
من ندانم چرا زمانه چنینکمری بسته است بر کینم
فلک بی وفا بگو تا چندجان بسوزی به جور چندینم
این جفاها که می‌کشیم از توجمله از بخت خویش می‌بینم
یک زمان از زمانه دم نزنمکه نه دردی ز غصّه برچینم
گوییا مادر زمانه مراکرده آن بی حفاظ نفرینم
که دلت خوش مباد از دورانغصّه بر جان شده‌ست برچینم
زآنکه گشتم به عرصه چون شه ماتنیک سرگشته همچو فرزینم
تا به چند ای فلک تو بنشانیگرد هجرانش بر جهان بینم