شمارهٔ ۱۰۶۴
نه بخت آنکه شبی با تو روبرو بنشینمنه دل دهد که به جای تو دیگری بگزینم
ز حال زار من ای هر دو دیدهام خبرت نیستکه نیست در غم تو غیر آه و ناله قرینم
برفتی از برم ای ماه سرو قد گل اندامبگو که باز کی آن روی دلستان تو بینم
بر آسمان شدم افغان ز روز هجر و جداییفراغتیست به وصلت مرا ز ملک زمینم
تراست شادی ایام وصل دلدارانترّحمی بکن آخر که در فراق حزینم
تراست از من مسکین فراغتی چه توان کردمن بلاکش بیچاره در فراق چنینم
به غیر تلخی هجران ندیدهام به جهان هیچاگر سؤال کنندم به روز بازپسینم