گنج

شمارهٔ ۱۰۶۲

قافیه: ستهمیبینم۷ بیت
در این جهان دل خود را شکسته می‌بینمچو زلف یار بر او باد بسته می‌بینم
تن ضعیف نزار بلاکش خود راز درد روز فراق تو خسته می‌بینم
بعیدم از رخ چون ماه تو تو رخ بنماکه ماه روی تو بر خود خجسته می‌بینم
امید بود دلم را که برخورَد ز وصالولی چو عهد تو بازش شکسته می‌بینم
به روی من نگشایی در وصالش راچرا همیشه درِ این باب بسته می‌بینم
خیال بود که برخیزم از غمت لیکندرون دیده خیالت نشسته می‌بینم
به چشم و روی تو سوگند می‌خورم که به باغمدام نرگس و گل گشته دسته می‌بینم