گنج

شمارهٔ ۱۰۶۱

قافیه: ونم۷ بیت
پرسی ز من که چونی ای دوست بی تو چونمتا روز از دو دیده هر شب میان خونم
خونم ز هجر در دل افکنده‌ای و آنگاهداری مرا ز دیده چون اشک سرنگونم
ابروی تو به شوخی بربود دل ز دستموز چشم و زلف تا کی داری به صد فسونم
تا چند بی دل و یار در کوی هجر گردمچون نیست وصل ممکن دل باز ده کنونم
هر لحظه بی وصالت از عمر می‌شود کمهر دم ز درد هجران غم می‌شود فزونم
زلفش به سوی سودا دل می‌کشد، ز لعلشیک بوسه گر دهد یار ساکن شود جنونم
قدّی الف صفت بود اندر جهان خوبیما را ولی فراقش کرده‌ست همچو نونم