گنج

شمارهٔ ۱۰۵۶

با تو تا جان باشدم یاری کنمدر همه حالی وفاداری کنم
با من ار آهنگ بیزاری کنیمن ز اندوه و غمت زاری کنم
چون ز عشقت بهرهٔ من خواری استنیست عیبی گر جگرخواری کنم
در سر زلفت گرفتارست دلچون دوای آن گرفتاری کنم
سیل خونین می‌رود در دامنماز دو دیده بس که خونباری کنم
ار لبت بوسی به جانی می‌دهداز میان جان خریداری کنم
تا سرم باشد وفایت در دلمحاش لله چون جفاکاری کنم
جانم از فکر جهان آمد به لبخود نگویی یک شبی یاری کنم