گنج

شمارهٔ ۱۰۵۰

قافیه: رنمیشودچهکنم۷ بیت
شب وصال میسّر نمی‌شود چه کنمسعادتیست چو باور نمی‌شود چه کنم
بجز خیال که او نور دیدهٔ بصرستبه پیش دیده مصوّر نمی‌شود چه کنم
ببین که توسن ایام تند سفله نوازبه هیچ گونه مسخّر نمی‌شود چه کنم
شب فراق که تاریکتر ز روز منستبه شمع وصل منوّر نمی‌شود چه کنم
به هر زری که ز رخ دارم وز دیده گهرگدای عشق توانگر نمی‌شود چه کنم
هزار حیله و دستان به وصل او کردمبه حیله کار میسّر نمی شود چه کنم
سخن چو قند مکرّر بود مرا به جهانچو ذکر دوست مکرّر نمی‌شود چه کنم