شمارهٔ ۱۰۴۹
تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنمدیدهٔ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم
هر شب از دست فراقت چند بار از راه چشمزعفرانی رنگ رخسارم ز خون گلگون کنم
چون الف بودم قدی داری روا ای بیوفاکان الف را هر دم از درد فراقت نون کنم
گفته بودی در غمم چونی چه گویم درد دلبی رخت ای نور دیده زندگانی چون کنم
درد عشقم همچو افسانهست نزد خاطرتدر نمیگیرد اگر خود صد هزار افسون کنم
دیدهام بر من حسد دارد نگر تا چاره چیستگر مفر باشد ز راه غیرتش بیرون کنم
ناله گاه از دردِ دوری میکنم بیچارهوارگاه از جور و جفای گِردی گردون کنم
گرچه درویشم ولی از کیمیای وصل توگر بیابم خویشتن را در شبی قارون کنم
هم امیدم هست روزی در جهان کز وصل منخاک در چشم حسودان خسیس دون کنم