شمارهٔ ۱۰۴۶
دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنمهر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم
ای دو زلف کافرت خود سر فرو نارد به ماای نگار ماهرخ گر صد هزار افزون کنم
در شب هجران ز روی چون زر و سیماب اشکگر تو میخواهی جهانی را از آن قارون کنم
من جهان بین را ز بهر دیدنت خواهم ولیگر تو فرمایی ز راه حسرتش بیرون کنم
چون کنم از بی وفا دلبر شکایت با کسیگر کنم هم شکوهای از طالع وارون کنم
گر ببارم اشک خونین از جفایش دور نیستلیک از آن ترسم که ناگه عالمی جیحون کنم