شمارهٔ ۱۰۴۳
گفته بودی از لبت درمان کنموز وصالت یک شبی مهمان کنم
از در بختم درآ بی انتظارتا جهان در پای تو قربان کنم
تا به کی من دیده بی خواب رادر فراق روی تو گریان کنم
تا به چند آخر دل غمدیدهامبر سر نار غمت بریان کنم
در فراق روی خوبت تا به کیانتظار وعده جانان کنم
کردهای فرمان به جانم، بندهاممن ز جان و دل تو را فرمان کنم
سرو را گر هست جای اندر سر آبمن تو را مأوا میان جان کنم