گنج

شمارهٔ ۱۰۴۲

پیش رویش جان و دل قربان کنمهرچه فرماید نگارم آن کنم
گر بگوید ترک جان کن در غممهجر جان در پیش دل آسان کنم
هر شب اندر بستر غمخوارگیگوش نُه گردون پر از افغان کنم
از زر رخساره و مرجان اشکزرّ و مرجان در جهان ارزان کنم
از فراق مقدم او هر نفسصد نثار از اشک در دامان کنم
دلبر از من فارغ آخر من چراخویشتن را بی سر و سامان کنم
خلوت دل بی خیالش گر بودخانه غم بر سرش ویران کنم
دیده گر بر غیرش اندازد نظردر غم هجرانش خون افشان کنم
تا جهان باقیست جانی می‌دهمتا جهان را در سر جانان کنم