شمارهٔ ۱۰۴۰
گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنمدزدیده در جمال رخ او نظر کنم
دلبر اگرچه از من بیچاره غافلستاو را ز حال زار دل خود خبر کنم
باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاقیا در خیالش دست امیدی کمر کنم
هر شب به لوح خاطر مجروح خویشتننقش خیال دوست به خون جگر کنم
هر بامداد ترک غمت میکند دلمهر شب ز دست عشق تو فکری دگر کنم
آبم گذشت از سر و در آتشش نشاندبادم به دست و خاک ره او به سر کنم
چون با منش به هیچ نظر التفات نیستای دل بیا که از سر کویش سفر کنم
دل میدهد جواب که ای بی خرد خموشهیهات از این خیال، که از سر به در کنم
جان و جهان چو بر سر کارش نهادهامچون از بلای رخ او حذر کنم