گنج

شمارهٔ ۱۰۳۹

گر خرامی پیش ما در دیدگان جایت کنمجان فدای آن دو رخسار مه‌آسایت کنم
جان چه ارزد دل ندارم گر تو فرمایی سریدارم امّا بر لب لعل شکرخایت کنم
گر مرا دستی بود بر جان خود در عشق تویک نظر فرما که چون مردانه در پایت کنم
سرو چوبین پای در بندست می‌دانم یقیننسبت سرو چمن را چون به بالایت کنم
گر به خون ما تو را رایست رایی بس خوشستگر تو فرمایی جهان را در سر رایت کنم
در جهان دارایی ما کن ز جور هر کسیورنه روز حشر افغان پیش دارایت کنم