گنج

شمارهٔ ۱۰۳۴

قافیه: فتننتوانم۷ بیت
من راز غم عشق تو گفتن نتوانمدرّیست گرانمایه و سفتن نتوانم
داری خبر از حال من خسته که شبهاستکز دست غم هجر تو خفتن نتوانم
من غنچهٔ شوقم به تن باغ ارادتبی باد هوای تو شکفتن نتوانم
بردی دل و در پاش فکندی و دریغاکز دست تو دل باز گرفتن نتوانم
از شدّت هجران تو ای نور دو دیدهدردیست مرا در دل و گفتن نتوانم
با آن همه از دستِ سرشک غم عشقشراز دل سربسته نهفتن نتوانم
من سرزنش جان جهانی ز غم عشقبی دوست از این بیش شنفتن نتوانم