شمارهٔ ۱۰۳۳
بی رخ چون خورت ای جان به لب آمد جانممیدهم جان به غم عشق تو تا بتوانم
همچو بلبل شب و روز و گه بیگه به جهانمن به پای رخ گل از دل و جان میخوانم
درد خود را بنمودم به طبیب از سر دردکرد از گلشکر لعل لبت درمانم
درد ما را نکنی هیچ دوا از لب لعلای عزیز دل من طالع خود میدانم
زندگانی به فراق رخ خوبت کردنیک نفس جان جهان من به جهان نتوانم
چون قلم دود به سر میرودم از غم توهمچو پرگار به هجران تو سرگردانم
غم حال من سرگشته بجو کآخر کارترسم ای جان که به درمان جهان درمانم