شمارهٔ ۱۰۳۵
عمریست تا چو پرگار سرگشته در جهانمدر حسرت جمالت هر سو به سر دوانم
هرچند ناتوانم در درد روز هجرانجان میدهم به عشقت چندان که میتوانم
از هجر در ملالم وز درد چند نالمبفکن نظر به حالم چون زار و ناتوانم
بازآی و بر دل من رحمی بکن نگاراکاندر فراق رویت بر لب رسید جانم
روح و روان ما بود بنگر به باغ کامروزبر جویبارِ دیده سرویست بس روانم
گفتم که سرو بالاش آرم به بر زمانیباری به بر نیارم من بخت خویش دانم
فریاد ای عزیزان کز درد داغ هجرانشد فاش از آب دیده سرّی که بُد نهانم
چو دیدهای و چون دل چون جان و روح در دلچون ذکر تو نباشد پیوسته بر زبانم