گنج

شمارهٔ ۱۰۳۱

از دست غم عشق تو فریاد کنانمبودم ز شب هجر تو نالان و چنانم
گر زآنکه نه آنی که بدی با من مسکینباری من بیچاره به عشق تو همانم
دل بردی و دلداری ما نیک نکردیبالله که مرا با تو نه این بود گمانم
تا چند کنی جور بدین خسته دل مااز چرخ چهارم بگذشته‌ست فغانم
رحمی بکن آخر به من خسته کزین بیشای دوست جفا از تو کشیدن نتوانم
گر نیست به دل مهر منت نیست نزاعیبازآی که بر وصل تو مشتاق ز جانم
چون سوسن آزاد به سرسبزی قدّتدر مدح و ثنای تو همه بسته زبانم
سودست مرا عشق و زیانست مرا جانافتاد به عشق تو بسی سود و زیانم
تا ظن نبری کز تو مرا هست صبوریمن زنده به بوی غم عشقت به جهانم