شمارهٔ ۱۰۳۰
فریاد که از دست تو فریاد زنانمفریاد که بر دوست نه این بود گمانم
با آنکه تو یاد من دلخسته نیاریخالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم
گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقتمن بندهٔ بیچاره در اخلاص همانم
من بر سر آنم که کنم جان به فدایشگر در چمنی جلوه دهد سرو چمانم
زین بیش جفا هم نتوان کرد چو کردیخون جگر از دیدهٔ غم دیده روانم
نگذشت ز راه ستم آن یار جفاجویهرچند که از چرخ گذشتهست فغانم
گرچه سر برگ من دلخسته نداریای وصل رخت آرزوی هر دو جهانم