شمارهٔ ۱۰۲۹
در جمال رخ تو حیرانمدر دو زلف تو دل پریشانم
چون نشستی درون دیدهٔ ماگوهر اشک بر تو افشانم
تو طبیب دل منی به جهاناز تو باشد دوای درمانم
خود ز لعلت دوای من نکنیلاجرم من به درد درمانم
گرچه با ما بتا نه چندانیمن به عشقت هزار چندانم
گر تو روی از رهی بگردانیمن سر از طاعتت نگردانم
خاک پایت به عالمی ندهمتو ندانی من این قدر دانم
دانم ای جان که جمله آنی تومن بیچاره بندهٔ آنم
غیر اخلاص و بندگی کردنبر خود ای جان گنه نمیدانم
تو گلی در میان چندین خارمن چو بلبل به گل ثناخوانم
تو به خواب خوشی و من ز غمتبه فلک برشدهست افغانم
بر گلت همچو بلبلی مستمکه به دستان هزار دستانم
در برم گیر یک زمان از لطفچون بدان قامت تو نازانم